تبليغاتX
30to30

30to30

فیس تو فیس

 

سلام به همه دوستان گلم از همتون تشکر میکنم به خاطر نظراتون من یه کم بد قولی کردم 

 بی وفا شده ای 

دیگر به خاطر من سر به جاده ها نمی زنی ، از همه چیز و همه کس دل نمی بری !

دیگر احساس تنهایی مرا نوازش نمی کنی ، برایم اشک خوشحالی نمی ریزی !

گونه هایت را به خاطر نبود من در کنارت ، خیس خیس نمی کنی عزیزم

آسمان دلت را ابری و چشمهایت را بارانی نمی کنی و اشک دیداری دوباره نمی ریزی

انگار که بی وفا شده ای ، وجودی از سنگ و آتش شده ای ، مرا نوازش نمی کنی

مرا در غم های خودت ، شریک و هم دردی برای خودت بدان ! و در شادی هایت نیر

سروری برای شوق و بال و پر زدنهایت بدان ، مرا از ته دل درک کن ای بود و نبود من !

اما افسوس که با خودم ، در وجود سرد خودم تنهای تنها مانده ام

آری انگار که تو مرهم راز اشک های همیشه جاری ام از گونه هایم ، بی وفا شده ای

افسوس که دیگر به خاطر من با بالهای عاشق شکسته و پر پر شده خود پر نمی کشی

جاده ها را پر از شور عشق نمی کنی !

دیگر بی وفا شده ای ،وجودت نیز بی حس ، بدون احساس ، و بی درک شده است

دیگر پرندگان را به سوی خودت صدا نمی زنی ، بر مرغ عشق غزل عشق و ترانه

زندگی را نمی خوانی !

احساست را برایم نقل نمی کنی ، مرا همدم تنهایی نمی دانی ...

چرا باز دگر دلسردی و نا امیدی بر بام پر فراز امیدهایت نشسته است ؟!

چرا مثل گذشته مرا نوازش نمی کنی ... برایم داستان لیلی و مجنون را تعریف نمی کنی؟!

عزیزم به آن سوی افق ها نظاره کن ... به آن سوی آروزهایمایمان فکر کن

به روزهای در کنار هم بودنمان فکر کن ، روزهای غم و غصه را ترک کن ،مرا دوباره نوازش کن

مهربانم مگذاز که در پشت ابرهای سرگردان آسمان تیره و تار بمانم

مگذار که به دشتهای بی انتها رها شوم ...

تو با قلب پر احساست باش ، من اینجا نظاره گر احساس زیبایت هستم ،

تو مرا صدا بزن ، تو مرا ندایی بکن ، من هستم عزیزم .. منتظرت نشسته ام نازنینم

تو بیا و مرا یکباره دیگر نوازش کن ، مگذار که تو را بی وفا صدا بزنم

احساسم را برای دیگر جلوه گر کنم !

مگذار که سکوت از بام خانه زندگیم بال و پری بزند و تو را بی وفا صدا بزنم

شاید تو بی وفا نشده ای ، شاید تو از من دلسرد شده ای !!!

از عشق من خسته شده ای ، از من دگر نا امید شده ای ... شاید !

انگار که قلب سرخ هر دو شبنم در مرداب زندگی ، پاره پاره شده است

قلب آنها شکسته است ، دیگر توان ماندن را از دست داده است

انگار که روزگار دلسرد ، نا امید شده است ، آرزوها دیگر محال و نشدنی گردید است

انگار که همه آشفته حال و ماتم به همه کس و همه چیز شده اند ...

شاید ابرها در آسمانها باز سرگزدان و هیران شده اند ...

ای تنها امید و یکتا عشق من بیاو بی وفا مشو !

بیا و دوباره عاشقم باش  تا عاشق قلب سرخت باشم ... مرهم و راز دار زندگی

پر رمز و رازت باشم . بیا و این احساست را که خدشه دار شده است را به نسیم ها

بسپار تا رهسپار نیستی ها شوند ، رهسپار به آن سوی نیستی ها شوند !

بیا و بی وفایی را ترک بکن ، زندگی را از نو شروع بکن ، بیا ای سرور قصر زندگیم ، بیا

 

 

 

اینم چند تا دوبیتی و شعرای عشقولانه تقدیم به عزیزان دل

دل تنگی
دلم تنگ است
از این خروسان روانم منگ است
دلش سنگ است
احساسم بد آهنگ است
چشمانم چه بی رنگ است

شبی تا بی نهایت
آرامش دهنده شب های بی قراری من ،
سایه رقص تو ، در سو سوی نور شمع های نیمه سوخته است
و کرشمه های عابد فریب تو ،
که بس زیبا و مُحرک است ، برای احساس خفته من
خنده های مکرر تو ،
دِرو می کند ، ایمانم را
اذان است ، همه در حال دعا و فقط من ،
منتظر غرق شدن در هیاهوی نفس های تو ....
تلالو سیم اندام لخت تو ، چشم را می نوازد
و دل را بشارت می دهد به تجربه ای از جنس رویا ...
هجوم نفس های تو ، بر باد می دهد تمام بود و نبود من را
و من را در آغوش تو به رقص در می آورد
ای آرامش دهنده شب های بی قراری ،
ما در آرامشیم و فقط نگاه
گوینده و شنونده بین من و توست
زمان فراموش می شود
شمع ها طاقت این همه گرما را ندارند ، ذوب می شوند
اتاق در تاریکی مطلق فرو می رود
و همچنان ما در آغوش همیم

این شب تا ابد می ماند

 

 
 
 
دلتنگی
من از طنین صدای باد می لرزم
و باد به دور تنهایی انگشتان من زوزه می کشد
من از آواز گامهای رذالت در سیاهی می ترسم
و باد فانوس مرا برده است
من از میزگرد هستی شناسان در سوی بن بست این کوچه ها می هراسم
و باد به دور روزنه های هستی من دیوار کشیده است



غریبانه
بر خاک سرد خفته بودم
با بانگ امیدت چه بی تابانه از خاک بر شدم
نزدیک ها امیدی بر نمی داد
چه عاشقانه به دورها نگریستم
و دورها چه بی صبرانه از پس نگاه منتظرانه ام
محو می شدند
و هنوز از باور عاشقانه ام تهی نشدم
که غریبانه از خاک پر شدم

 

 

 

مگر چه کرده ام به تو
بگو بگو، بگو به من
مگر چه دیده ای ز من
بگو به من
تو خوب من
چرا ، چرا ، مگر چه کرده ام به تو
ببین که گلشن وجود من
چگونه تشنه ی بهار توست ؟
مگر امید من رسیدن وصال توست
بگو بگو ، قسم به جان تو

به رویش ستاره ها
به ماه ، کهکشان و راه آن
قسم به شب ، به روز
به ظلمت شبانه ام
به کلبه ی خرابه ام
قسم به روح پاک خود
که چون نسیمی از سحر
به روح پر شرر زند
مرا نمی رسد خبر
ز فطرت درون تو
بگو ، بگو ، مگر چه کرده ام به تو؟

 

خدانگهدار


 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت20:56توسط جادوگر شب | |

سلام به همه دوستان گلم

نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب و مبهمه


         من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه


من و گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر


           نمی دونم شاید سفر برای دردات مرهمه


تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه


      من چه جوری واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره


          اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه


آخرشم دق می کنم تا من و دوست داشته باشی


  مردن که از عاشقیه یک دفعه نیست که کم کمه


    من نمی دونم تو چرا اینجور نگاهم می کنی


    زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  می پرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی ؟


     می خندی و جواب می دی رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجای دنیا که بری دیگه نشو مال همه


رسمه که لحظه ی سفر یادگاری به هم می دن


  قشنگ ترین هدیه ی تو تو قلب من یه مشت غمه


       شاید این و بهم دادی که همیشه با من باشه


  حق با تو،تو راست می گی غمت همیشه پیشمه


 دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو رو پاک می کنن


    یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه


  تو می ری و اسم من واز رودلت خط می زنی


     اسم قشنگ تو ولی همیشه هرجا یادمه


   چشمای روشنت یه کم کاش هوای من رو داشت

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت21:15توسط جادوگر شب | |